|
ديشب خواب ديدم كه رفتم خانهی دخترخالهام مهمانی. موقع شام كه شد گفتند بريم روی پشتبام شام بخوريم چون آنجا باصفاتره. از واحد دخترخالهام تا پشتبام يك راه پرپيچوخم عجيبی بود. يك راه باريك با پلههای بلند و سقف كوتاه. به پشتبام كه رسيديم هنوز صبح بود. كفشهای نارنجیم را در آوردم و كنار فرشِ كفِ پشتبام نشستم. وقتی برگشتم ديدم كنار دريام. چند متر آنطرفتر يك درخت بود كه گلهای درشت قرمز داشت. درخت را نشان دخترخاله دادم اما حس كردم خيلی خستهام و میخوام برگردم. به سمت دريا كه برگشتم ديدم موج كفشهای نارنجيم را برد و به جايش دو تا ماهی نارنجی آمدند كنار پاهام. ماهیها را با پا هل دادم توی آب كه خفه نشوند. از همه خداحافظی كردم كه برگردم. به در پشتبام كه رسيدم شوهرخالهام گفت دو تا دگمههای پايين بلوزت را ببند. به خودم كه نگاه كردم ديدم يك بلوز و شلوار سرمهای پوشيدم با دو تا دگمهی باز. توی راه برگشت گم شدم. انگار از يك دری اشتباه رفته بودم. اما از هر دری كه میرفتم تو به يك رستوران میرسيدم كه هر بار تو يك جای شهر بود و من اجازه نداشتم از درش برم بيرون. توی يكی از رستورانها يك پسری را ديدم و ازش پرسيدم اينجا كجاست. بهم گفت پونك است. گفتم من میخواهم برم تهرانپارس. پسره زل زد بهم و گفت بايد در W را پيدا كنی. همينطور كه دنبال در W میگشتم ديدم پسره داره دنبالم میآد. سر يك پيچ از يك دری كه رويش هيچی ننوشته بود رفتم تو و در را محكم بستم. موقع بستن در گوشهی ناخن انگشت اشارهی دست چپم شكست. چشمهايم را كه باز كردم و لوستر چوبی را روی سقف اتاقم ديدم احساس كردم چقدر خوشبختم كه همانجایی از خواب بيدار شدم كه ديشب خوابيدم. يك قلتی كه خوردم همهی كاغذها، كتابها و لوازم آرايشهای ولوی كف اتاقم را ديدم. دستم را دراز كردم كتابم را از كف اتاق بردارم و داستان آخرش را بخوانم كه ديدم گوشهی ناخن انگشت اشارهی دست چپم شكسته. |