«ماسهها از لای دمپایی لاانگشتی به انگشتهایش میچسبد. صورتش را زیر کلاه حصیری از آفتاب پنهان کرده. کرم ضدآفتاب نمالیده. با نوک زبان آدامس نعنایی را دور دهان میچرخاند. ماهیگیرها تورهایشان را جمع میکنند. باد دامن گلدارش را بین پاها میرقصاند. آدامس روی صورتش میترکد. دلش آبنبات چوبی میخواهد. از همانهایی که زبانش را قرمز میکند.»
- پاراگراف بالا تکهای از یک داستان کهنه است که سالها پیش نوشتهام. امروز اتفاقی بین کاغذپارهها پیدایش کردم و عجیب به نظرم سانتالمانتال میآيد!